تبليغاتX
مُرداب

مُرداب

من دفتر خاطرات کهنهً قلبم ، که روکشی از غبار بروی آن گرفته است را بازکرده ودر این صفحه می نگارم ‏

آخرین صدای مرداب

 

چقدر سخته لحظه ایی کوتاه برای گفتن کلمه ایی بنام خداحافظی

 اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود بخوام این جمله ی آخر و بنویسم.نمی شه باهاش کناراومد

 ولی خوب.......

چقدر تو این مدت دل به صبوری نوشته هاتون بسته بودم . به حرفهاتون که حالا دل کندن

ازشون برام خیلی دشواره . دشوار از اینکه دیگه نمی توم حضور گرمتون و در کلبه ی

سردم احساس کنم . ولی همیشه به یاد عبورتان هستم و خواهم ماند . دلم می خواهد حداقل

 کسالت لحظه ها این فرصت را به من بدهد تا برای آخرین بار صدای بی صدایم را برای

 خداحافظی به آهستگی به زبان آورم تا بتوانم آهسته دور شوم و تاریخ روز رفتنم را آرامتر بنویسم .

یک لحظه تامل می کنم ، سکوت می کنم ، بغض می کنم و بعد خداحافظی....

دوستدار همیشگیتان مرداب .

 

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت 22:38  توسط یه مُرداب  | 

اکنون تو میدانی

 

 

پرنده ی کوچک من ! گوش کن !

 

تو هم صدای مرداب را خواهی شنید . گوش کن صدایم راولی نشنو! صدا، صدای تلخی است

 

از پس ابرها نگاه کن مرا اما نبین ! نگاه ، نگاه سردی است .

 

پرنده ی کوچک من به احساس آئینه ی مرداب نزدیک شو. به جایی که سکوت معنای همه ی

 

حرفهای ناگفته ام است .

 

آیا اندوهش را می بینی ؟!

 

آیا هراس از سکوتش را احساس می کنی ؟!

 

آیا صدای فاصله هایش را که غرق ابهامند را می شونی ؟!

 

تو میدانی که اینجا همیشه همینطور خواهد ماند ....
+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 21:27  توسط یه مُرداب  | 

انتظار زرد

 

در فصل تابستان چقدر زود دلتنگ غروبهای پاییز شده ام .

 

برگهای پاییز را با همه ی کهنه گیهایش دوست دارم . اصلا همین ساکت وبی ادعابودنش

 

 زیر پاهامون باعث شده که خودم و مثل اون بدونم . چون آنها خیلی  بی ادعا زیر پاهایم

 

 می شکنند و من هم به مانند آن چه ساده زیر پاهایی له می شوم.

 

نمی دونم چرا با وجود بودن فصل تابستان  دارم از فصل زردی می نویسم که هنوز مدتی

 

برای آمدنش مانده ، شاید دلیل واقعیت نوشته های اینبار من به خاطر این باشه که خیلی

 

زودتر از اینها در فصل زردش قرار گرفته ام . یا نه ، شایدم اصلا می خواهم با این کار ،

 

مدت دراز دوری از پاییز رو آنقدر برای خودم تداعی کنم تا زود برگردد .

 

تابستان ! تابستان ! ………….

 

نمی دونم چرا تابستان با همه ی گرمایش تو این فصل دیگه برام یه عادت شده ، یه عادتی

 

سخت و نفسگیر ، مثل نفس کشیدن ، تا حالا شده که از نفس کشیدن خسته شوید ؟ که اگر

 

هم شده باشید چاره ای جز تداومش ندارید !

 

به هر حال ا نقدر در انتظار فصل پاییز می مانم تا با آمدنش رد پاهایم را برای دردسر

 

نیافریدنم محو کنم و این صدای بی صدایم را درلا به لای برگهایش خشک کنم .

 

چه انتظار عظیمی .

 

اتنظار زرد

+ نوشته شده در  85/05/15ساعت 21:22  توسط یه مُرداب  | 

بی شک مرده ام !

 

 وقتی بمیرم

 بی شک مراسمی عظیم بر پا می شود

 کنجکاوان

 می آیند تا ببینند

 آیا

 واقعا مرده ام

 یا باز می خواهم

 دردسر بیافرینم !

 

 بیهوده لبخند می زنم . ناخدا گاه می زنم زیر گریه. با صدایی طاقت فرسامی گویم

 باور کنید من مرده ام. دیگر نمی خواهم دردسر بیافرینم. با این نفس هایم !!!

          
+ نوشته شده در  85/05/01ساعت 21:50  توسط یه مُرداب  | 

قدیس در مرداب

 

مریم من آنجا ایستاده است . روبه روی یک صلیب . ای کاش در آن زمان ، آنجا با او بودم در کنار

 

 او ..... ولی ......

 

نمی دونم چرا با گفتن این حرف دلم یه جوری شد . گاهی فکر کردن برای بودن در آن زمان خیلی

 

 سخته، پاهای ذهن برای رفتن و بودن خیلی سنگین میشه.

 

چون امروز مسافر مریم مقدسم مردی است با موهای بلند ، صورت روشن کشیده ، با نفسی معجزه

 

 گیر که مردگان این سرزمین را زنده می کند .

 

من بی خبر و بی هیچ اندیشه ایی به عالم خیال گذشته وارد شده ام و چنان غرق در این عالم و بودن

 

 در کنار مریم شده ام که به واقعیت ، آن مردگان را می بینم ، مردگان همانا که حالا به دورصلیب مسیح

 

 مریم مقدسم حلقه زده اند تا ببینند که چطور دستهایش ، پاهایش در این میخ ها فرو می رود   

 

هر چند که مسیح امروز با لبخند مسافر است ، و با گامهایی مطمئن و آرام قدم بر میدارد و دستهایش

 

نمی لرزد . اما مریم مقدس ( مادر مسیح ) با نگاهی غمگین ، اما تبسم می کند و آهسته نفس می کشد.

 

و همه ی ما هیاتیم از این قوم عجیب !

 

می بینم مریم مقدس را که حالا روبروی صلیب ایستاده است در میان این قوم . کف دستها و کتفهای

 

مسیحش را میخکوب می کنند . او فریاد نمی کشد ، آه می کشد و دردش را می خورد و به چشمهایی

 

خیره میشود . کاش همه چیز زود تمام شود ، ای کاش این لحظه های بی رحم هیچ وقت در اندیشه های

 

من نبود و ای کاش هیچ وقت فکر بودن در آن زمان نبودم . دوست داشتم در کنار مریم بودم و با او از

 

حرفهای بی صدایم می گفتم و او سکوت مرا می شنید اما نه اینگونه که بخواهم من هم او را بی صدا

 

و با درد آه ببینم . من می دانم که شش ساعت جهنمی تیغ این میخ ها را تاب آورده و هر نفس مریم با

 

هر آه برای بودن مسیح در کنار او و در پناه بودن او و خدایش ثانیه ها را به سختی طی می کند .

 

اما من در برابر بودن در کنار مریم را نا امید نمی اندیشم چون می دانم وسعت دل نازک او آنقدر جا دارد

 

که تمامی پروانه ها و شاپرکهای معصوم و حتی دل مرداب مرا ، پناه دهد .

 

صلیب مریم

+ نوشته شده در  85/04/07ساعت 14:1  توسط یه مُرداب  | 

باز بی صدا می نویسم

 

گویی ناتوانی قلم را در دستم احساس می کنم .

 

نمی دانم از چه بنویسم از تنهایی ازغربت یا از روزهای تکراری .

 

از چه بنویسم از روزهایی که آرام آرام قل می خورند و می گذرند بدون هیچ فریادی و تقویم خاک

 

 خورده هایی که فقط به درد یادداشت می خورند .

 

پس می نویسم از مرداب ! از من بی خوابی که در جاده ایی بی انتها قدم گذاشتم، تنی خسته وفرسوده

 

 که فقط راه رفتن در جاده ایی ممتد را در ذهنش حک کرده. جاده ایی که همیشه انتهایش راغبار

 

 خاکستری فرا گرفته . می خواهم بنویسم وشکایتها کنم از نی که از چه می نالد که من با نگاهی

 

 ساعتها گریستم ،از شیشه ایی که از چه می شکند که من در افکارم روزی اشکها بار خرد می شوم .

 

 می خواهم بنویسم ازکوهها که به چه می نالند  که عظمت سکوت دل من مردابها را در خود فرو کرده .

 

دیگراز مرداب چه بگویم حال که فقط شیشه ی سخت را لمس کرده وبس ودستانی که نرمی آب را

 

 نمی شناسند.

 

 

 

 

 

نمیدونم اون چیزی رو که می خواستم بنویسم اینها بود یا نه !

 

حداقل اینو می دونم که نمی شه نفسها و احساسات یک زنجیری را در یک صفحه نوشت ولی من باز

 

 بی صدا می نویسم که وسوسه ایست نفس کشیدن !  حجم نفس که در سینه ام زندانی است به اشتیاق

 

 برآمدن  می فشارم ، کاش بیش از این آموخته بودم بی نفس ، نفس کشیدن را ......

 

چقدر سرد است این نفس ......................

+ نوشته شده در  85/03/25ساعت 15:18  توسط یه مُرداب  | 

نفس

 

تا به حال تو یک چهار دیواری حبس شدی، بدونه پنجره ، بدونه در ، بدونه منفذی برای نفس کشیدن!

 

تا به حال گریه کردی ، جیغ زدی بدونه امید داشتن به اینکه کسی صدات و بشنوه! تا به حال خودت و

 

 مثل پرنده تو قفس به درو دیوار زدی ؟ تا به حال مثل یه ماهی توی تنگ آب گیر افتادی؟

 

ای کاش می تونستم تنگ شکسته ایی باشم برای نجات یه ماهی برای رهایی از یک فضای کوچک.

 

نمی دونم چرا خودم با وجود اینکه می دونم ماهی مال تنگ آب نیست ولی چرا خودم یه ماهی رو تو تنگ آب

 

 نگه داشته بودم. می خواستم ببرمش ، بذارم تو جایی که مال اونجاست ولی افسوس که دیگه دیر شده بود .

 

چقدر سخت بود سخت برای اینکه خیلی دیر به اشتباهم پی بردم اون لحظه نفسمو تلخ فرو بردم، آخ اگه اون

 

 نفس لعنتی بود الان اون می تونست توی دنیایی باشه که هر روز و همیشه آرزوش و داشت .

 

چقدر پشت همون تنگ آب باهاش حرف زدم یادم تنها اون بود که چشمام وسر سفره هفت سین بهش د وخته

 

 بودم اون لحظه داشتیم آرزوهامون و ، تنهاییهامون و منبعد با هم تقسیم می کردیم .

 

من بازم ناخواسته به اینکه بخواهم چیزی را بدست آورم تنها چیزم رو در یک لحظه برای همیشه از دست

دادم.

آره ، من ماهی قرمز کوچولومو دیروز برای همیشه از دست دادم .

 

قفس یه ماهی

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت 22:56  توسط یه مُرداب  | 

خدایا من مردابی هستم که به وسعت نامش سراسر غم

 

دیگه نمی خوام با خودم حرف بزنم لاا قل امروز، امروز می خوام حرفهام و به خودش بگم .

 

می خوام بهش بگم دلم براش تنگ شده خیلی وقته ازم سراغی نگرفته .

 

 نکنه من و یادت رفت ! نکنه باهام قهر کردی ، یا شایدم واقعا نمی خوای به حرفهام گوش بدی .

 

شنیدم امروزا هوای خیلی ها رو داری ، امروزا پای صحبت خیلی ها نشستی . من امروز کلی حرفهای

 

نگفته دارم که باید بهت بگم . خدایا اگه این دفعه به حرفهام گوش ندی هر شب تا صبح انقدر فریاد

 

می زنم تا بالاخره صدامو بشنوی . انقدر بغض بشکونم تا حتی دل سیاه شبم به حالم بسوزه و بباره

 

باور کن چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام کمکم کنی . بهم تولد دوباره بدی تا ذهنم مملو از

 

شادیهای کودکانه شود .همین ! فکر نمی کنم چیز زیادی ازت خواسته باشم .

 

این شعر و برات می نویسم چون می خوام زودتر جوابم و بدی

 

خدایا مثه یه بازی باختم و من ندیدم                                

انقده زجر کشیدم تا به تو من رسیدم

 

 

                                                         خدایاچرا زخمی وآهم ، چرا میون راهم                  

                                                         چرا شبا و روزا، دوباره من خرابم                

 

خدایا خیلی غریبم ، دیدی سیاهی دیدم              

چه بدجوری شکستم ، غبار نفس کشیدم             

 

                                                         خدایا اینارو گفتم ، چون بدونی که باختم              

                                                          تو بگو چرا عمق دردم ،چرا نیست دوای دردم       

 

خدایا دیگه نمی خوام تو به من بگی الهه           

من همون مرداب پیرم، که شبام تیره و تاره        

 

 

+ نوشته شده در  85/02/22ساعت 11:51  توسط یه مُرداب  | 

فریادها مُرده اند

 

 

امروز دلم هوای بیرون و کرده ، دیگه از محیط سرد خانه خسته شدم دوست دارم به خیابان برم و

 

 تو کوچه پس کوچه هاش قدم بزنم تا نو شدن شهر و ببینم . واقعا اینبار می خواهم بگذارم

 

احساسم هوایی   بخورد . آخه می دونید چیه ؟ دیگه دعوای بین من و جهان به پایان رسیده ، دیگه

 

 با هم کنار اومدیم ، نمی خوام بگم که تسلیم خواسته های جهان شدم چون همیشه یه چیزی هست

 

که بازم نظرم و نسبت بهش تغییرمیده . حقیقتش اینه که تا قدمام روی کوچه پس کوچه های شهر

 

می رسه احساس می کنم شهر ، دلتنگو خاموشِ ، گویی موج دلتنگی خانه هم خیابان را در خود

 

فرو برده . شما نمی دونید این خیابون چقدرامروز گرفته است . با خودم می گم ای کاش کمال

 

الملک بود و این صحنه خاموش و روز خاکستری رو برروی تمام کوچه پس کوچه های دنیا برای

 

 نشان دادن به شما نقاشی می کرد.

 

من صدای گامهای عابران بی تفاوت را می شنوم که از کنارم می گذ شتند . چرا تواین جهان هیچ

 

 کس  دلواپس ، دلواپسیهای کودکان خیابانی نیست چرا هیچ کس به فکر این نیست که اونها هم

 

خسته اند از بس رنج دیر سال زمین و به دوش کشیده اند .

 

جهان! چرا فریادهای مرده شان را نمی شنوی . چرا وقتی دل تنهاشون از عمق اندوهی فریاد می

 

 زند  برای نجاتشان کاری نمی کنی. چرا همه در پی خورشیدن ، در پی یه چراغ کوچک و یه نور

 

 مهتابی برای خودشون. نه اصلا چرا ما هنگامی مهربان می شویم که دیگر گلها پژمرده شده اند

 

و گاهی هم می خواهیم مهربان باشیم اما دریغا که دیگر فرصتی نیست .

 

 

بگذریم ، مثل اینکه جهان امروز هم با من سر سازگاری نداره و از شانس بد من امروز هوا ابری

 

شد، باران گرفت و ما خیس نشدیم ولی کودکان خیابانی چی ............   

+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 22:44  توسط یه مُرداب  | 

واژه های بی صدا

 

هر حروفی حکایت از سخنی است،خواستم هر حروفی رو برای خودم معنا کنم که متاسفانه

 

 نتونستم معنایی برای حروف ژ بنویسم خوشحال می شم برای کامل شدن این مطلب کمکم کنید.

 

 

بنام آن مهربانی که الف را به معنای آسمان، ب را به معنای باران سرد که از گونه های ما

 

جاری می شود پ را به معنای پرهای شکسته ، ت به معنای تارهای گیتار که با هر صدایش

 

تپش قلبهایمان را به صدا در می آورد ، ث آن را به معنای ثروتی که عشق را از یاد برده ، ج

 

را به معنای جاده های بی انتها ، چ به معنای چمدانهای بستهً غبار خورده درگوشهً اتاق ، ح به

 

معنای حسرتی است میان من و تو برای دیدار ، خ به معنای خنجری که به قلبمان فرو کردند ، د

 

به معنای دلهایی که دلسوزتر از دلدادگانند ، ذ به معنای ذاتی است میان همهً انسانها که من و او

 

، تووآن را به آتش جدایی انداخته است ، ر به معنای رفاقت چند سال میان من و او که دگر

 

پایدار نیست ، ز به معنای زخم دل همهً ماها که شکافی برداشته ، ژبه معنای ..... س به معنای

 

ساعتی که دگر به عقب بر نخواهد گشت تا ما باردیگر به آن روزهای خوش باهم بودن برگردیم

 

، ش به معنای آبشاری که همانند اشکهایمان برای یک لحظه از حرکت بازنخواهد ایستاد ، ص

 

به معنای صبرمان که دگر لبریز شده است ، ض به معنای ضربه ....  ط به معنای طوطی

 

سخن گو که گذشته مان را برای همهگان بازگو خواهد کرد، ظ به معنای ظلمی است که به ما

 

کردند و از یاد نخواهیم برد، ع به معنای عاقبت ، که روزی فرا خواهد رسید و ظلمها را تلافی

 

خواهد کرد ، غ به غیرتت که به خاطرم هیچ نکرد، ف به معنای فانوسی که خاموش شده است

 

و تا ابد خاموش خواهد ماند،  ق به معنای قسم به عشق پاکمان ،  ک به معنای کلیدی که لبهایمان

 

را برای دفاع کردن از عشقمان قفل کرده است ،  گ به معنای گل سرخی که به من داده ایی و

 

گفتی عشق آتشین مرا بپذیر ،  ل به معنای لبهای بسته که دیگرتاب سخن گفتن ندارد ،  م به

 

معنای مرگ که دگر فرا رسیده است ،  ن به معنای اشکی که دگر نای افتادن ندارد ،  و ب به

 

معنای وداع برای آخرین بار ، و در پایان ه  و ی را اینچنین معنا می کنم ه به معنای به یاد همهً

 

دلهای سوخته و همهً قلبهای شکسته که مرا وا داشته تا این واج ها را معنا کنم و بر این صفحهً

 

سرد بنگارم و در کلام آخر ی را به معنای یاسهای کبودی که عطرهای جدایی را بر همه جا پخش

 

کرده است و معنای تلخ جدایی را می دهد.

 

+ نوشته شده در  85/01/28ساعت 15:21  توسط یه مُرداب  |